یکشنبه ۹ اوت ۲۰۰۹

IELTS

واقعاً نمی فهمم چه خبره! داخل ایران و در بین حاکمان را می گویم! آیا یک نفر نیست که این کیفرخواست آقای دادستان را قبل از قرائت در دادگاه بخواند؟
فرض کنیم که با ذهن توطئه یاب و ضد انگلیسی ما، توجیه اعمال شورای فرهنگی بریتانیا (British Council) سخت باشد، آیا یک نفر از معتمدان حکومت پیدا نمی شود که بگوید راه اندازی مترجم گوگل یک کار سیاسی نیست و یا فارسی فقط یکی از سی زبانی است که این نرم افزار پشتیبانی می کند؟ آیا کسی نیست که بگوید امتحان IELTS ربطی به براندازی ندارد؟
آیا می توان باور کرد در دادگاهی که یک خارجی و یک کارمند سفارت کشور بیگانه محاکمه می شوند، دادستان با مسؤلین وزارت خارجه مشورت نکند؟ آیا می توان باور کرد که طرف مسؤل در وزارت خارجه نداند که IELTS چیست؟ واقعاً نمی فهمم چه خبراست! فقط یک چیز را می فهمم که این کیفرخواست یک شاهکار است!

شنبه ۸ اوت ۲۰۰۹

بی خبری


دوستی می گفت که شبکه های فارسی را نمی بیند و به سایت های ایرانی وصل نمی شود، چرا که نمی خواهد چیزی بداند، خبرهای ایران او را عصبی می کند. او گلایه می کرد که متأسفانه این روزها سروکله خبرهای ایران همه جا پیدا می شوند و او نمی تواند "آسوده" باشد. این دوست قبل از اولین کلمه اعتراضی من ادامه داد: «بی خبری، خوش خبری است». نمی توانستم چیزی بگویم. یاد آنانی افتادم که روزها در جستجوی عزیزشان بوده اند و از او "خبر" نداشتند، مثل مادر سهراب اعرابی. آنها روزها بی خبر بودند و البته اصلا ً آسوده نبودند. خبر هم که به آنان رسید، از آسودگی خبری نشد. به نوشته های نیما نامداری که بیش از پنجاه روز در جستجوی دائیش بود، نگاهی بیاندازید تا مزه بی خبری را در اینگونه موارد بچشید و این بی خبری سرانجام بدتری هم داشت و نیما اعلام مراسم ترحیم دائیش (بهزاد مهاجر) را در وبلاگش گذاشته است.

هفته پیش دو سه روزی از اخبار خبر نداشتم، کلا ً از تیررس رسانه ها دور بودم و به فضای مجازی نیز دسترسی نداشتم (پس از آن نیز چند روزی امکان نوشتن نداشتم). بی خبری را یک بار دیگر حس کردم، اما نکته جالب آن بود که اولین خبری که شنیدم داستان اعتراف های ابطحی و عطریانفر بود (بعداً قسمت هایی از آن را هم دیدم)، داستانی که بیش از هر چیزدوباره مرا بیاد "بی خبری" انداخت.

مصاحبه دو فعال اصلاح طلب که این بار نام دادگاه بر آن نهاده شده بود، ممکن است از زاویه های مختلف دیده و بررسی شود. میتوان از غیر انسانی بودن شکنجه گفت و یا از بی اعتبار بودن اعتراف تحت شکنجه. حتی می توان بحث کرد که اعتراف علیه خود (حتی بدون شکنجه و یا اعمال زور) در زندان چه جایگاهی دارد. می توان جزئیات حرف های زندانی معترف را زیر ذره بین گذاشت و یا می توان از دلایل این اقدام و یا فواید و ضررهای آن برای ارباب قدرت نوشت و یا آن را با موارد مشابه در گذشته مقایسه کرد. اما نکته ای که بعد از شنیدن خبر اعترافات ذهن مرا به خود در گیر کرد "بی خبری" بود.

حرف های ابطحی و عطریانفر خبر از بی خبری می داد. آن حرف ها، حرف های امروز نبود، قدیمی بود. اگر چه هنوز دو ماه از دستگیری آنان نگذشته، اما حرف ها در زمانی دیگر بود. انگار سال ها از 22 خرداد گذشته و یا در حال شنیدن نواری از سال ها پیش هستیم. اعتراف ها در فردای 22 خرداد مانده و در آنها نه از راهپیمایی عظیم مردم خبری بود و نه اشاره ای به جان باختگان داشت. در آنها نه از موضع گیری مشخص و معین شخصیتی اثری دیده می شد و نه به موضوعات خاص این دو ماه پرداخته شده بود. برای این دو زندانی معترف، زمان و رویدادها در روز انتخابات متوقف شده و به گونه دیگر ادامه یافته است و جالب اینجاست که ارباب قدرت از شنونده می خواهد تا تحلیل آن ها را بپذیرد.

حتی اگر در زندان از فشار فیزیکی خبری نباشد و شکنجه و یا ارعاب در آن جایی نداشته باشد، کمبود خبر بزرگترین شکنجه و فشار بر زندانی سیاسی است. بگذریم که در گذشته شنیده ایم که حتی بازجوها روزنامه های جعلی با تاریخ روز که حاوی اخبار خاص است را به زندانی نشان می دهند. پس فقط بی خبری و یا کم خبری نیست که حتی به احتمال قوی زندانی خبرهایی غیرواقعی را نیز می شنود. زندانی نه تنها در حصار زندان که در حصار خبری نیز اسیر است و آنها از او می خواهند که بحث سیاسی کند و این و آن را محکوم کند. از یک "بی خبر" می خواهند تا برای دیگران تحلیل کند و یا حکمی را اثبات کند.

آنچه اعترافات را بی اعتبار می کند فقط شرایط غیر انسانی، تهدید یا کلک های بازجویان نیست، بلکه ذات حرف هایی است که "اعتراف" نامیده می شود. فرض کنید دزدی در اثر شکنجه، محل اختفای اموال دزدی را لو بدهد و باعث کشف آن اموال شود. در این صورت شما ممکن است که شکنجه را غیر انسانی بدانید و رفتار با آن دزد را محکوم کنید، اما نمی توانید اصل اعتراف را رد کنید، چرا که در اثر اعتراف اموال دزدی پیدا شده است. اما این اعترافات در واقع یک "بحث سیاسی" است و فقط به ما نشان می دهد که آقایان در چه شرایطی می توانند برنده بحث باشند. اعترافات نه تنها حکمی سیاسی را اثبات نمی کند که به ما نشان می دهد که آنان به جز نمایش صریح و بی پرده قدرت حرفی برای گفتن ندارند. این اعترافات نشان درماندگی است و می خواهد به آنان که در جبهه خودی دچار تردید شده اند و یا موضع مخالف گرفته اند، وجود انقلاب مخملی را القا کند.

زندانی دربند به ما می گوید که "تقلبی صورت نگرفته است" و نمی داند که این بحث، بحثی قدیمی است. امروز مردم از خون های ریخته شده، از بازداشت گاه کهریزک و از صورت عریان خشونت می پرسند. حتی اگر تقلبی هم در کار نبوده باشد، دیگر تفاوتی نمی کند. مشروعیت سیاسی نظام حاکم در گرو قضاوت در باره نتیجه انتخابات نیست. حکومت باید برای اقدامات خود از روز رأی گیری به بعد دلیل بیاورد. دستگاه تواب سازی باید بتواند این حرکات را توجیه کند و نه بود و نبود تقلب را.

پی نوشت 1. امکان رعایت نیم فاصله در کامپیوتری که از آن استفاده کردم وجود ندارد (و یا من بلد نیستم)، بنا بر این در جدا نویسی هم چندان دقت نکرده ام. شاید بعدا این متن را دوباره نویسی کنم. اگر خواندن آن آسان نبود، ببخشید.

پی نوشت 2. دوستان زیادی در این چند روز به اینجا سر زدند و نوشته جدیدی نیافتند از همه آن ها عذرخواهی می کنم. اگر حدس می زدم که این قدر فاصله این دو پست طولانی می شود حتما قبلا یادآوری می کردم.

چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دولتی دیگر

بسیاری از اوقات شکل و زمان انجام کاری از خود آن مهم‌تر است. قبلاً در بحث انتصاب مشایی نوشته بودم که زمان این انتصاب خیلی اهمیت دارد و این‌که احمدی‌نژاد می‌خواست این اقدامش هر چه وسیع‌تر دیده شود. چه بسا دیده شدن آن برای احمدی‌نژاد از خود انتصاب نیز مهم‌تر بوده باشد. احمدی‌نژاد می‌توانست یکی دو هفته صبر کند و به همراه اعلام اعضای کابینه خود و با سروصدایی به مراتب کمتر به مشایی یا دیگر نزدیکانش پستی بدهد. اما او نخواست و چنان عمل کرد که بیشترین انعکاس را در رسانه‌ها داشته باشد. این رویه باز هم تکرار شد. پس از عزل اجباری مشایی، او را به ریاست دفتر خود گمارد تا دیگران بدانند که کوتاه آمدن وی از چه جنسی است.

محسنی اژه ای وزیر اطلاعات و صفارهرندی وزیر ارشاد در ماجرای مشایی واکنشی تند از خود نشان دادند و رئیس هم آن دو برکنار کرد. البته سایت‌های نزدیک به دولت چند روز قبل از این حادثه نوشته بودند که این دو در دولت دهم، نقشی نخواهند داشت. پس نباید برکناری آنان را به جریان مشایی مربوط دانست، اما قطعاً زمان این برکناری را باید در حوادث روز جستجو کرد. باز هم جالب است که دولت یک هفته قبل از پایان کار خود، خود را ترمیم کند. احتمالاً این هم رکوردی دیگر برای جناب احمدی‌نژاد است که نمی‌توانست یک هفته دیگر صبر کند تا همگان با مرور بیست و چند عضو جدید کابینه به این نتیجه برسند که مثلاً صفار وزیر نیست! چرا احمدی‌نژاد نتوانست (نخواست) یک هفته دیگر صبر کند و اختلاف خود را با این بخش از متحدین (سابق) خود علنی و رسانه‌ای نکند؟

این بار هم داستان شبیه حکم مشایی است. احمدی‌نژاد فقط نمی‌خواهد تغییر دهد که می‌خواهد "جار بزند" که همگان تغییر را ببینند. واضح است که او می‌داند که دوستان (سابق) رنجیده خواهند شد، اما او به این نتیجه رسیده است (درست و غلط بودن این نتیجه را سیر حوادث نشان خواهد داد) که کل حاکمیت نمی‌تواند در این شرایط پشت او را خالی کند و مجبور است که (حداقل فعلاً) با وی بسازد. بنابر این رنجش متحدان اهمیتی ندارد و او می‌خواهد از این فرصت استفاده کرده و پایه‌های قدرت خود را تثبیت کند. اینجا دعوا و بحث بر سر رهبری و هژمونی در جناح راست است و احمدی‌نژاد می‌خواهد نشان دهد که نفر اصلی است. دقیقاً مانند دولت‌هایی که در شرایط جنگی از موقعیت (سوء) استفاده کرده و "مخالفین داخلی" خود را سرکوب می‌کنند، احمدی‌نژاد از شکاف عمیق میان دولت و مخالفانش و اتفاقات بعد از انتخابات در خیابان‌های تهران که از نظر سیاسی دست کمی از یک جنگ ندارد، استفاده کرده تا خیال خود را از "مخالفین در داخل جناحش" راحت کند.

نباید فکر کرد که این مخالفین، به طور قطع مخالفت‌هایی اصولی و اساسی با احمدی‌نژاد دارند. بحث بر سر آن است که چه کسی باید "حرف آخر را بزند". احمدی‌نژاد به دنبال کسانی است که او را دنبال کنند و صفوف او احتیاج به هیچ ژنرالی ندارد. احمدی‌نژاد می‌خواهد کسانی وزیر و وکیل باشند که اعتبار خود را از او گرفته باشند و نه از شخص دیگری و یا حتی سابقه خودشان. این رویه و این برنامه منجر به خانه‌نشینی و حاشیه‌نشینی بسیاری از بزرگان حتی افراطی حاکمیت که نقشی اساسی در قدرت گرفتن و سپس تثبیت احمدی‌نژاد داشته‌اند، خواهد داشت. نکته‌ای که در اینجا وجود دارد این‌است که این برنامه هم مزایایی برای او دارد (تا هم‌چنان خود را نه تنها "مخالف" که حتی "تنها مخالف" فساد دستگاه‌ها و آدم‌های پیشین بداند) و هم معایبی.

او نقش گروه‌های حامی خود را در پیروزی در انتخابات ناچیز می‌داند. استدلال می‌تواند بسیار ساده باشد که اگر او رأی آورده است، رأی شخص خودش بوده چرا که گروه‌های حامی بوضوح قلیل‌ترند و اگر "مهندسی یا تقلبی" در آرا صورت گرفته، مجریان مردان خود وی بوده‌اند و نه کس دیگر. اما او فراموش کرده است که در تثبیت این پیروزی دیگران نقش بسیار داشته‌اند و هنوز هم دارند. او نمی‌داند که برای حکومت کردن، لباس شخصی‌ها و قاضی مرتضوی و تلویزیون کافی نیست و حداقل به بخشی از کادرهای اجرایی حکومت نیز نیاز دارد. این اشتباه او را به آنجا سوق داده که فکر می‌کند از این شرایط (جنگی) می‌تواند استفاده کند و همه قدرت را و یا حداقل بخش‌های اساسی آن را در دست بگیرد.

به نظر من شرایط حاضر نشان داد که احمدی‌نژاد درک درستی از موازنه قوا ندارد. او خودش و رأی اعلام شده را بیشتر از حد جدی گرفته است و فکر می‌کند که می‌تواند تمامی رقبا را در این شرایط دور بزند. او متوجه نیست که کل قضایای انتخابات، منجر به دخالت مستقیم رهبر جمهوری اسلامی (برخلاف عرف موجود) به سود او شد، در سمت و سوی وی و جبهه متحدان وی قدرتی مضاعف به رهبر داده است. او نمی‌تواند هر وقت که خواست از رهبر استفاده کند و هر وقت که نخواست او را دور بزند. احمدی‌نژاد به سادگی متوجه نیست که قدرت او حتی اگر ۲۴ میلیون رأی او درست و واقعی باشد، کمتر از ۴ سال پیش خواهد بود که با پنج شش میلیون رأی مسأله دار به دور دوم رفت و در نهایت پیروز شد.


تشدید جنگ در بالا به سرعت اثرات خود را نشان داد. مجلس کمیته‌ای ویژه برای بررسی وضعیت زندانیان تشکیل داد و سخنگوی قوه قضاییه از تشکیل کمیسیونی برای رسیدگی به وضعیت بازداشت‌شدگان اخیر خبر داد و همچنین عنوان کرد که ریاست قوه قضاییه به دادستان تهران دستور داده است که وضعیت کلیه بازداشت‌شدگان باید حداکثر در یک هفته مشخص شود. بازداشت‌گاه کهریزک آن‌گونه که جلیلی نماینده رهبر در شورای عالی امنیت ملی می‌گوید به دستور مستقیم رهبر امروز تعطیل شده است. با ملاقات نمایندگان مجلس از زندان، قاضی مرتضوی اعلام کرد که ۱۴۰ نفر از زندانیان آزاد می‌شوند. دولت و قاضی مرتضوی حتماً به خوبی می‌دانند که چه چیزی تفاوت کرده است. در چهل روز گذشته کسی از اصحاب قدرت به بازداشت‌گاه‌های غیر قانونی نیروی انتظامی توجه نکرده است، اما یک باره همه به فکر حقوق شهروندی افتاده‌اند. آیا برخوردهای نیروی انتظامی و یا قاضی مرتضوی در چند روز گذشته تغییری کرده است که دیگران را به واکنش واداشته است؟ قطعاً این برخوردها شدیدتر نشده است. اتفاقی که افتاده این‌است که مجریان پشتیبانی صد در صد بقیه اجزاء قدرت را دیگر دارا نیستند.

بسیاری از نویسندگان وبلاگ‌ها یا کامنت‌ها، برخوردهای این روزها در بلوک قدرت را جنگ زرگری می‌نامند. برخی می‌گویند قرار است مراسم تحلیف در فضای آرام‌تری برقرار شود، اما من در این دعواها آرامشی نمی‌بینم. برخی می‌گویند باید یکسانی رهبر و احمدی‌نژاد در ذهن عموم پایان یابد، تا خطاها و مشکلات احتمالی احمدی‌نژاد به حساب رهبر نوشته نشود، که به نظرم این تحلیل فقط نوعی سناریو پردازی می‌آید. برخی می‌گویند همه اینها برای اینست که حواس‌ها از انتخابات به سمت و سویی دیگر منحرف شود. این دیگر کاملاً خنده‌دار است. اگر تا قبل از این حوادث، فقط سبزها معترض بودند، بعد از این داستان‌ها بسیاری از رأی‌دهندگان به احمدی‌نژاد هم مسأله‌دار شدند و ناراضی‌اند. واضح است که کسی برای اینکه حواس مخالفان را پرت کند (که اصلاً با این چیزها این حواس پرت که نمی‌شود حتی صحبت انتخابات همچنان داغ باقی می‌ماند)، طرفداران خود را آشفته نمی‌کند.

این‌گونه تحلیل‌ها از دیدگاه من بر واقعیت مبتنی نیستند. احمدی‌نژاد و شرکایش (که ما تصویر روشنی از آنها نداریم و بسیاری آن‌ها را با یک کلمه "سپاه" توصیف کرده و خیال خود را راحت می‌کنند) می‌خواهند دست بالاتری در قدرت داشته باشند و فرصت را مناسب اقدام دیده‌اند. تصور من اینست که احمدی‌نژاد اینبار زیاده‌روی کرده است و به‌راحتی تنبیه خواهد شد. اما اگر تحلیل او درست باشد و این مرحله به سلامت بگذرد و کابینه‌اش را هم آن‌طور که می‌خواهد معرفی کند، باید گفت که گام بلندی در تثبیت حکومت مورد نظر خویش برداشته است. گامی که برای او از برد در انتخابات بسیار بلندتر و اساسی‌تر خواهد بود.

چهارشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

نگاه به بیرون

آخرین نوشته این وبلاگ (عجبا)، که با عجله و قبل از یک مسافرت کوتاه چند روزه نوشته شده بود، مورد توجه و اشاره آقای فرهاد جعفری قرار گرفته است. آقای جعفری البته همیشه به وبلاگ پله برقی از سر لطف نگریسته و بارها به نوشته‌ای از آن لینک داده‌اند. تا آنجا که به‌یاد می‌آورم اولین لینک به پله‌برقی را در گفتمگفت وبلاگ آقای جعفری دیدم و پس از آن چندین بار صفحه وبگرد روزآنلاین به مطلبی از نوشته‌های من اشاره کرد که بعداً متوجه شدم تنظیم مطالب آن صفحه هم مستقیم یا غیر مستقیم به آقای جعفری برمی‌گردد.

من از خوانندگان همیشگی گفتمگفت هستم و البته این خواندن من، ربطی به مخالفت من با مطالب گفتمگفت و یا مواضع سیاسی آقای جعفری ندارد. فکر نمی‌کنم نیازی به توضیح باشد که چرا آن‌را می‌خوانم، که اگر ما فقط حرف‌ها و تحلیل‌های نزدیک به خودمان را بخوانیم، معلوم است که از کجا سر در خواهیم آورد. برای آنان که نمی‌دانند بطور خلاصه بگویم که نویسنده گفتمگفت که همان نویسنده رمان پرفروش کافه پیانوست، هم خود را لیبرال دمکرات می‌داند و هم مدافع سرسخت احمدی‌نژاد است (این دفاع پیگیرانه از مواضع و رفتارهای احمدی‌نژاد آنگونه که برخی از منتقدان وی تصور می‌کنند، ربطی به امروز و فضای دوقطبی انتخابات ندارد و اگر به وبلاگ وی سر بزنید و یا نوشته‌های قدیمی‌تر وی در خبرنامه گویا را بخوانید، در مواضع او روندی نسبتاً پیوسته را مشاهده می‌کنید). آقای جعفری یادداشت خود را با اشاره به نوشته قبلی من و این‌که گفته‌ام «نتیجه‌گیری من در مورد پیش‌بینی رفتار احمدی‌نژاد درست نبوده است» آغاز می‌کند و می‌گوید «درک نادرستِ برخی از شما دوستان (به‌ویژه خارج‌کشوری‌ها) از آنچه در چهار سال گذشته (از سوم تیر به بعد) رخ داده، فقط منحصر به رفتار احمدی‌نژاد در چینش کابینه‌اش نیست. شما در درکِ کل این پدیده، این رویداد در همه‌ی جنبه‌هایش، در گمانه‌زنی همه‌ی پیامدهایش، و در برآورد ابعادش، دچار خطا هستید». البته این فقط مقدمه یادداشت وی است و اگر مایلید اصل آن را بخوانید باید به اصل نوشته مراجعه کنید، چرا که من قصدی برای مرور و یا نقد آن ندارم. قصد من در اینجا فقط توضیح بیشتر در باره جمله خودم می‌باشد و اینکه آن قضاوت از کجا آمده است.

قبل از هر چیز باید اشاره کنم که جمله «این شروع نشان می‌دهد که من درک درستی از رفتار احمدی‌نژاد ندارم» حاوی هیچ تأیید یا مخالفتی در مورد رفتار او نیست و جمله‌ای "خنثی" است. اگر من نتوانم رفتاری را تحلیل کنم، بوضوح ربطی به درستی یا نادرستی آن ندارد. پیش‌بینی من در انتهای یادداشت اعتراف به شکست بر این استدلال مبتنی بود که بدلیل به‌هم خوردن موازنه در "پایین"، احمدی‌نژاد مجبور است در "بالا" کوتاه بیاید و قدری بیشتر با متحدین خود بسازد. از طرفی دیگر به نظر می‌رسد که "سایه" رهبر در پیروزی و یا حداقل در تثبیت پیروزی این بار وی بسیار برجسته‌تر از بار قبل است و او باید آن را بیش از پیش به‌رسمیت بشناسد و "زیر این سایه" حکومت کند. در "عجبا" نیز پس از اعتراف به عدم شناخت درست از احمدی‌نژاد باز اشاره کرده بودم که «با وجود تغییرات کاملاً معنی‌دار در موازنه قوا، او همچنان یک مهاجم است و به موضع دفاعی نرفته است» و این نکته ای بود که برای من قابل فهم نبود.
این حس عدم شناخت من از کجا بوجود آمد؟ برخلاف بسیاری دیگر از مردم ایران، من هیچ‌گاه رفتار حاکمان را به نادانی منسوب نکرده‌ام و همواره به دنبال دلیل آن بوده‌ام. احمدی‌نژاد نیز نه تنها برایم از این قاعده مستثنی نبوده است که حتی رفتارهای وی را جهت دارتر و معنی‌دارتر از اکثریت سیاست‌مداران دیگر ایرانی دیده‌ام.از نظر من او فردی است که به‌خوبی می‌داند چه می‌خواهد و گام به گام در راه آن حرکت کرده است. با این تصور از احمدی‌نژاد، رفتار اخیر وی (اعلام معاونت اولی مشایی) برایم قابل تحلیل نبود (که البته بعد از گذشت چند روز الان برایش دلیل و تعبیر دارم که در انتهای این نوشته آن را توضیح می‌دهم). مهم این نیست که از نظر احمدی‌نژاد، مشایی چه قابلیت‌هایی دارد و یا انتقادات مخالفان از وی درست بوده است یا نه، آنچه عقل سلیم سیاسی می‌گوید آنست که در چنین شرایطی سیاست‌مدار به دنبال اتحاد در جبهه خودش باشد. وقتی شکاف بین جبهه دولت و مخالفان این‌قدر عمیق شده است، او باید به فکر اخذ حداکثر پشتیبانی در جبهه خودش باشد. کاملاً تعجب‌آور خواهد بود زمانی که اکثریت مراجع تقلید از تبریک به وی خودداری کرده‌اند، عده‌ای از آنان دولت او را به صورت صریح یا ضمنی غیرمشروع نامیده‌اند، همان تعداد مجتهدی را هم که از دولت حمایت کرده‌اند ترساند و فراری داد.
البته شاید کسی بگوید که اگر موضوعی نارضایتی عده‌ای را در جبهه دولت سبب شود، در عوض این موضوع موجب حمایت عده‌ای دیگر از دولت می‌شود. در این مورد خاص، این استدلال قطعاً نادرست است زیرا اولاً مشایی شخصیتی نیست که هوادارانی در جبهه مخالف داشته باشد و یا کسانی را به حمایت از خود برانگیزاند و ثانیاً فاصله مخالفان با احمدی‌نژاد آنقدر زیاد است که هیچ انتصابی آن فاصله را کم نمی‌کند. مشایی که هیچ، حتی اگر امروز یک فردی از اپوزیسیون حاکمیت که همواره در جمهوری اسلامی غیر خودی محسوب شده است، معاون اول احمدی‌نژاد شود، سبب اعتباری (نزد مخالفان) برای احمدی‌نژاد نشده و فقط به بی اعتباری شخص مزبور (در میان مخالفان) منجر خواهد شد. به‌طور خلاصه احمدی‌نژاد سمبلی است که مخالفت با وی مهم‌ترین و اصلی‌ترین وجه اتحاد در جبهه مخالف است. به همین دلیل احمدی‌نژاد توانایی کم کردن شکاف بین دو قطب اصلی را ندارد و اگر کسانی در جناح راست بتوانند قدمی در این راستا بردارند، قطعاً احمدی‌نژاد از آن کسان نخواهد بود. هنر احمدی‌نژاد فقط این می‌توانست باشد که آنان را که زیر چتر وی جمع شده‌اند، کنار خود نگه دارد.

در بالا اشاره کردم که حال برای این رفتار احمدی‌نژاد، توضیحی دارم که آن را ادامه می‌آورم:
چرا با وجود اینکه عقل سلیم سیاسی این عمل را (از زاویه دید دولت) غیر موجه می‌داند، باز احمدی‌نژاد آن را اجرا می‌کند؟ ممکن است برخی از هواداران دوآتشه احمدی‌نژاد آن را به استقامت در رأی و ایمان وی به درستی کارش فارغ از نتیجه مربوط بدانند و برخی دیگر آن را به لج‌بازی وی منسوب کنند. اما من به گونه‌ای دیگر به آن نگاه می‌کنم: به نظر می‌رسد احمدی‌نژاد به این نتیجه رسیده است که مدافعین وی تمام دارو ندارشان را در حمایت از وی به میدان آوردند و بقول انگلیسی‌ها تمام تخم‌مرغ‌های خود را در سبد احمدی‌نژاد قرار داده‌اند و نمی‌توانند اجازه دهند که این سبد ضربه بخورد. با این استدلال وی نیازی به حمایت دیگران ندارد بلکه دیگران به وی محتاجند و اگر مشروعیتی برای حکومت وجود دارد به خاطر رأی اوست.
پس احتمالاً برای احمدی‌نژاد محاسن این انتخاب بیش از هزینه‌های آن (رنجیدن دوستان و متحدین) است. باید سعی کرد و این محاسن را مشخص کرد. به نظر من در اینجا دلیل‌هایی مانند "فامیل بودن این‌دو" و یا "رابطه مرید و مرادی" را باید به کناری گذارد، چرا که موفقیت کلی مسلماً برای هر دو مهم تر یک پست دولتی برای یکی از آنان است. برخی دیگر هم به "پشتیبانی عظیم مالی مشایی به خصوص در انتخابات نهم اشاره می‌کنند که آن‌هم نمی‌تواند چندان اهمیتی داشته باشد، زیرا برای استفاده از رانت‌های مالی نزدیکی به دولت مهم‌تر از عضویت در آن است. در ضمن در تمامی این حالات رئیس‌جمهور دلیلی ندارد که این انتصاب را برجسته کند. او می‌تواند کار خودش را بکند و روزی که تمام وزرا را معرفی می‌کند فلان پست را هم به مشایی یا دیگری بدهد. اگر خوب دقت کنیم شکل اعلام این پست دقیقاً برعکس است، یعنی احمدی‌نژاد می‌خواسته است آن‌را برجسته کند. او به عنوان یکی از اولین انتصابات و برای "توی چشم" بودن اعلام شد و همین دلیل کافی است که تمامی استدلال‌های "فامیلی و مریدی و مالی" را باطل کند.
برای فهم این اعلان باید توجه کنیم که آوازه مشایی (به خوب و بد آن و یا حتی درست و نادرست بودن آن‌ها کاری نداشته باشید) در کجاست و حواشی دور و بر او چه بوده‌اند. مصاحبه با فلان "روزنامه اسرائیلی"، ادعای خبرنگار ترک در مورد گفته او مبنی بر "اجباری نبودن حجاب در ایران"، شرکت او در یک "جلسه رقص" در ترکیه و به خصوص صحبت وی در مورد "ملت اسرائیل" و شایعه "رابطه او با امیراحمدی" و تلاش برای "عادی سازی روابط ایران و ایالات‌متحده" و حتی فلان مراسم تکریم قران همراه با نواختن دف در کردستان، همه از سوی ناظر کم‌سواد غربی (آشنایی ناکافی به مسائل ایران) به این صورت تلقی خواهد شد که وی چندان "افراطی نیست"، "لیبرال است" و خلاصه با او می‌توان معامله کرد و یا او طرف بهتری برای مذاکره است. نکته مهم اینست که این حواشی در ایران برای برخی کم اهمیت و برای بسیاری "منفی" هستند و آنان که ممکن است در فلان موضوع مانند شایعه پشت سر مشایی فکر کنند، اصولاً نسبتی با او ندارند، به او توجه نمی‌کنند و اساساً به دولتی‌ها بی‌اعتمادند. پس این‌گونه حواشی برای مشایی در داخل منفی است اما در عوض در بیرون از ایران مشایی می‌تواند مظهر نوعی "رویکرد جدید" به حساب آید.
بنابراین اعلام پر سروصدای مشایی، نه نگاه به پایینی‌ها دارد و نه بالایی‌ها را خطاب قرار می‌دهد که فقط می‌خواهد از طرف "بیرون" شنیده شود. به نظر من این اعلام، رویکرد احمدی‌نژاد را در بحران جاری نشان می‌دهد. دولتی‌ها فقط نمی‌گویند که حوادث و "مشکلات" زیر سر غربی‌هاست، که "راه حل" را هم در غرب می بینند. معاون اولی مشایی پیامی صریح به غرب است که "ما می‌توانیم مذاکرات نیمه تمام را به سرانجام برسانیم". دولت فکر می‌کند که معامله با غرب برای تثبیت حکومت کافی است و توازن بهم خورده در داخل را جبران می‌کند. نکته مهم اینست که غرب و به‌خصوص ایالات متحده به این مذاکره و توافق احتیاج دارد و همانگونه که بارها سیاست‌مداران غربی اشاره کرده اند، برای آن‌ها مهم است که بدانند با چه کسی باید مذاکره کنند و تمایلی به تغییرات نامشخص درصحنه سیاسی ایران ندارند.

در انتها جمله‌ای نیز در جواب آقای جعفری و جمله « درک نادرستِ برخی از شما دوستان (به‌ویژه خارج‌کشوری‌ها) از آنچه در چهار سال گذشته (از سوم تیر به بعد) رخ داده،…» بنویسم. از طرف خودم باید بگویم که اتفاقاً برای من درک و فهم احمدی‌نژاد و گفتمانش از درک و فهم اکثریت قریب به اتفاق سیاست‌مداران گذشته جمهوری اسلامی (که آقای جعفری آن را جمهوری اسلامی قبل از رویداد خجسته سوم تیر می‌نامد) ساده‌تر بوده و هست. انواع مختلفی از راست افراطی تقریباً در تمام کشورهای اروپایی وجود دارند که پس از حذف پوسته‌های فرهنگی یا ملی آنان، تقریباً به هسته‌ای واحد می‌رسید که از نظر من با هسته باورها و اعمال احمدی‌نژاد تفاوت چندانی ندارد. از طرفی حکمرانانی در گوشه و کنار جهان سوم که فهم خود را بالاتر از درک همگان می‌دانسته‌اند و معمولاً چند سال بعد از هر انقلاب یا شورشی سر بر آورده‌اند‌، کم نبوده‌اند و از این منظر هم آقای احمدی‌نژاد منحصربفرد نیست. ممکن است برای آقای جعفری، آقای احمدی‌نژاد یک "پدیده" منحصربه فرد محسوب شود که فکر می‌کند باید در ایران زندگی کرد تا او را شناخت (که البته همین فضای شدید دو قطبی در داخل ایران و دیگر مقالات او، نشان می‌دهد که شکل نگاه کردن به احمدی‌نژاد ربطی به محل زندگی افراد ندارد و مثلاً نگاه اکثریت دوستان خود آقای جعفری به نگاه من خارج کشوری نزدیک‌تر است تا به او)، اما برای من این‌گونه نیست. امثال او بخوبی شناخته شده‌اند. نه فقط ما که مطمئن باشید حتی سیاست‌مداران و یا تحلیل‌گران غربی احمدی‌نژاد را خیلی راحت‌تر از میرحسین، رفسنجانی، بهزاد نبوی و یا دیگر سیاست‌مداران کلاسیک جمهوری اسلامی تحلیل می کنند.

جمعه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

عجبا

چند روز پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان اعتراف به شکست که در باره سخنرانی تلویزیونی محمود احمدی‌نژاد بود. در انتهای آن حدس زده بودم که احتمالاً رویکرد وی در تغییر همکارانش رویکردی محافظه‌کارانه‌تر خواهد بود. با این که همچنان آن سخنرانی را اعتراف به شکست می‌دانم اما سخنرانی وی در مشهد و همچنین اعلام چند اسم در تغییرات کابینه نشان می‌دهد که نتیجه‌گیری من درست نبوده است. اعلام معاون اولی مشایی نشان می‌دهد که از نظر احمدی‌نژاد بهترین دفاع، حمله است و او اصلاً کوتاه نیامده است. گرچه هنوز برای بحث برای ترکیب کابینه بعد زود است و می تواند هنوز هم کاملاً به مسیری متفاوت برود، اما به هر حال این شروع نشان می‌دهد که من درک درستی از رفتار احمدی‌نژاد ندارم.
سخنرانی او هم نکات جالبی دارد که باز هم نشان می‌دهد با وجود تغییرات کاملاً معنی‌دار در موازنه قوا، او همچنان یک مهاجم است و به موضع دفاعی نرفته است. همین نکته که او گفته است دولت آینده با اقتداری "ده برابر قبل" در مقابل استکبار خواهد ایستاد، نشان می‌دهد که رویکردش در سخنرانی را هم عوض نکرده است. از این می‌گذرم که "واحد اندازه‌گیری اقتدار" چیست و او چگونه محاسبه کرده است و فقط اشاره می‌کنم که کاش او متوجه بود که "ده برابر چیزی واقعی" چقدر است. فرض کنید که مثلاً شما بگویید که دستمزدتان ده برابر می‌شود، اولین نتیجه‌ای که احتمالاً شنونده از این جمله می‌گیرد این است که "چقدر دستمزد اولیه شما کم بوده است". نکته جالب این‌است که او یک "مهندس" است و باز هم در به‌کار بردن اعداد این‌قدر بدون توجه است.
در باره خطبه‌های امروز هاشمی و حواشی نماز جمعه امروز تهران گفتنی زیاد است ولی به علت کمبود وقت فقط می‌خواهم به یک نکته اشاره کنم و آن "خطیب بودن و سیاست‌مدار بودن ذاتی" رفسنجانی است. این که کدام قسمت از حرف‌هایش به مذاق چه کسی خوش آمد و دیگر اصحاب قدرت و من یا شما آن را پسندیدیم یا نه، حرفی دیگر است. من قبل از آن سخنرانی نمی‌توانستم هیچ طرح مشخصی برای این دو خطبه (البته از موضع او) در ذهن خود تصور کنم که در این جو ملتهب او چگونه می تواند حرف بزند و اساساً چه می تواند بگوید. فقط می‌توانم بگویم که هاشمی سیاست‌مدار عجیبی است.
دو سه روزی به اینترنت دسترسی ندارم و حتی اخبار هم نمی‌توانم گوش کنم. سرعت حوادث آنقدر زیاد است که احتمالاً وقتی برگردم، باید مانند داستان اصحاب کهف چند روزی هم این‌طرف و آن طرف سرک بکشم و بخوانم تا نوشته‌هایم شما را نخنداند.

پنجشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

موسوی و شرکت در نماز جمعه

هاشمی قرار است امام جمعه این هفته تهران باشد. این خبر بحث‌هایی را سبب شده و ظاهراً عده‌ای حساب ویژه برای این روز باز کرده‌اند. برخی تبلیغ می‌کنند که باید در این مراسم حضور داشت و ظاهراً مهندس موسوی هم گفته است که شرکت می‌کند. این‌که نوشته‌ام "ظاهراً" برای آنست که موسوی در بیانیه‌اش نامی از نماز جمعه نیاورده است و فقط گفته است که در میان صفوف شما حاضر خواهم بود. اما در تیترهای انتخاب شده برای این بیانیه توسط سایت‌ها، بر حضور وی در نماز جمعه تأکید شده است. قبل از این‌که به این بحث بپردازیم که شرکت موسوی یا هر شخص و گروهی که به طور معمول در این نماز شرکت نمی‌کند، درست است یا غلط، و قبل از آن‌که به معنا و یا اثرات این شرکت بپردازیم باید روشن کنیم که حضور خود هاشمی در این روز به چه معناست و اثرات احتمالی آن چیست.
اتفاقاتی بعد از انتخابات در کشور ما افتاده است. لحظه‌ای فرض کنید که در هیچ‌کدام از دو طرف دعوا نیستید و فقط وقایع را مرور می‌کنید. یک طرف ماجرا، حوادث را "تلاش برای انقلاب مخملی" می‌خواند که شیرینی انتخابات پرشور و حضور گسترده مردم را تلخ کرده است. تلاشی که شکست خورده و حق ایادی خارجی آن کف دست آن‌ها گذاشته شده است و حتی بقول یکی از سرداران سپاه انقلاب برای بیست سال بیمه شده است. طرف دیگر ماجرا، حادثه را "کودتای مخملی" می‌نامد، از تقلب انتخاباتی می‌گوید، از زندان، از شکنجه برای گرفتن اعتراف و از جان‌باختگان راه آزادی. آنان دولت را دولت کودتا می‌نامند و آن را غیر مشروع می‌دانند.

هاشمی در کجای این دو جبهه قرار دارد؟ واضح است که برخی از آدم‌ها در این دو جبهه، هاشمی را به این یا آن طرف خط منسوب می‌کنند، ولی واقعیت چیز دیگری است. هاشمی نه ربطی به جبهه احمدی‌نژاد دارد و نه تمایلی به جبهه سبز واقعاً موجود. هاشمی یک بار دیگر و همانند دفعات متعدد دیگر در تاریخ بعد از انقلاب می‌خواهد وسط هر دو صندلی بنشیند. این نقش تاریخی رفسنجانی بوده است که همواره خود را بین دو جناح چپ و راست قرار دهد و از هر دو نیرو بگیرد (و در مواردی هم از هر دو ضربه بخورد).
اما به نظر می‌رسد که این‌بار فاصله بین دو صندلی بیش از آن است که کسی بتواند بر آن بنشیند. این اختلاف دیگر اختلافی نیست که بتوان آن را اختلاف سلیقه نامید. یک طرف، طرف دیگر را "نامشروع" می‌داند و دیگری رقیب خود را "ضد نظام و جاسوس خارجی" می‌نامد. به نظر من واضح است که در این شرایط کسی نمی‌تواند به هر دو لبه تکیه کند. پس هاشمی می‌خواهد چه کاری انجام دهد و برای چه به میدان آمده است؟ حضور هاشمی در نماز جمعه از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد که بخش بزرگی از حاکمیت خود را در هیچ کدام از دو جبهه نمی‌داند و در تلاش است تا جبهه‌ی سوم را ایجاد کند. این بخش خود را اصل نظام می‌داند و تصور می‌کند که دو طرف اصلی منازعه زیاده‌روی کرده‌اند و باید به خط میانه که همانا مصلحت نظام است، برگردند. گرچه این بخش از حاکمیت در انتخابات ساکت بود، اما کاندیدای واقعی آن‌ها در انتخابات "رضایی" و یا کسی شبیه به او می‌توانست باشد (گرچه بنا به دلایل متعدد که بحث آن مفصل است، آنان نتوانستند کاندیدای خود را حمایت کنند).
نکته مهم در این‌جا این است که چگونه هاشمی اجازه یافته است تا دوباره در این جایگاه قرار گیرد. مسلماً تریبون نمازجمعه در اختیار هاشمی قرار نخواهد گرفت تا او از جنبش سبز دفاع کند. او می‌آید تا با ایجاد این جبهه جدید، خط میانه را دوباره به عنوان راه‌حل مطرح کند. او می‌آید تا دوباره آلترناتیو احمدی‌نژاد را (هر چند نه به صورت صریح) از داخل نظام معرفی کند. به نظر من حاکمیت جمهوری اسلامی، به این نتیجه رسیده است که احمدی‌نژاد نباید "نماد" کل نظام محسوب شود (به نظر می‌رسد که حتی آن بخش هم که بر این عقیده بوده‌اند، پروژه خود را شکست خورده می‌بینند) و باید فقط بخشی (هر چند قدرتمند) از نظام در نظر گرفته شود. به‌طور خلاصه به نظر می‌رسد که آنان به این نتیجه رسیده‌اند که نباید تمامی مخالفین احمدی‌نژاد را به بیرون از دایره نظام سوق داد.
با تحلیل فوق من فلسفه حضور موسوی را در این نماز درک نمی‌کنم. موسوی که عملاً از فردای انتخابات راه خود را از حاکمیت جدا کرده است و مثلاً روز گذشته در منزل سهراب اعرابی یکی از جان‌باختگان حوادث اخیر حضور یافته است، چگونه می‌تواند در چنین مراسمی شرکت کند. توجه کنید که بحث من اصلاً بر این مبنا نیست که چه اتفاقاتی در طول مراسم خواهد افتاد، چه حرف‌هایی هاشمی خواهد زد و موسوی چه موضعی خواهد گرفت. بحث بر سر تفاوت ماهوی موضع موسوی در یک ماه اخیر و موضع و جایگاه امام جمعه تهران است.
ایجاد جبهه سوم، می تواند برای موسوی مثبت و یا منفی باشد. اگر موسوی بتواند تمایز آشکار خود را از آن نشان دهد، ایجاد چنین جبهه‌ای به ضرر وی و جنبش سبز نخواهد بود. اما اگر موسوی خود را ذیل آن و یا حتی چسبیده به آن تعریف کند، خودآگاه یا ناخود‌آگاه از مواضع اخیر خود عدول کرده و عملاً دولت را (به عنوان زیر مجموعه ای از نظام) به‌رسمیت شناخته است.
در انتها باید بگویم که به نظر من در دیدگاه هاشمی، احمدی‌نژاد همانقدر خارج از نظام محسوب می‌شود که حجاریان. او در تندترین نامه زندگی سیاسی پس از انقلابش که چند روز قبل از انتخابات نگاشته بود، باز هم تندروهای دوم خردادی را ردیف ضدانقلاب قرار می‌دهد. هاشمی نمی‌تواند از اقدامات آن طرفی‌ها انتقاد کند و بر تندروی جبهه مخالف دولت خرده نگیرد. این تعریف هاشمی از سیاست است. به نظر من "یکی به نعل و یکی به میخ" اصلی‌ترین رویکرد وی در خطبه‌های فردا خواهد بود. فردا هاشمی روز سختی در پیش‌رو دارد ولی برای آن بخش از جنبش سبز که به هاشمی و کنش او دلبسته‌اند، روز سخت‌تری خواهد بود. امیدوارم مهندس موسوی جزو این دلبستگان نباشد.

جمعه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اعتراف به شکست

«البته باید این نکته را یادآوری کنم که انتخابات تمام شده است و بحث‌های من انتخاباتی و تبلیغاتی نیست، من اعتقادات و باورهای خودم را با مردم مطرح می‌کنم». این جمله اولین جمله‌ای بود که از سخنرانی احمدی‌نژاد توجه مرا به خود جلب کرد. جمله تلویحاً می‌گوید که گوینده در بحث‌های انتخاباتی، اعتقادات و باورهایش را کنار می‌گذارد. او می‌گوید که به حرف‌هایی که در این سخنرانی می‌زند باور دارد. این تأکید احساسی وارونه را در من بر می‌انگیزد، همان حسی که وقتی کاسبی برای فروش جنسش "قسم" می‌خورد و اصرار می‌کند که حرفش را بپذیریم.

احمدی‌نژاد در بیش از یک سوم سخنرانی خود که آن‌را "گزارش به مردم" نامیده است، به بحث سلامت انتخابات می‌پردازد. انتخابات را "آزادترین و سالم ترین" می‌نامد و "کاملاً پاک". او هر چه بیشتر اصرار می‌کند، خود کمتر باور می‌کند و فراموش می‌کند که وقتی از جانب برخی از مردم متهم است، نباید خود را در جایگاه قاضی قرار دهد و در این مورد هر چه کمتر حرف بزند تأثیر منفی کمتری برایش دارد. او فکر می‌کند که اگر بگوید «کسانی که مدعی بودند حتی یک سند دال بر مخدوش بودن انتخابات ارائه نکردند و همه ملت این را فهمیدند»، استدلالش باورکردنی می‌شود و فراموش می‌کند که حتی سخنگوی شورای نگهبان پذیرفت که مشارکت در مناطقی بیش از صد در صد بوده است و جناب سخنگو این مناطق را مسافرپذیر دانسته و در نهایت هم گفته است که آرای این مناطق سه میلیون نفر است که تأثیری در نتیجه نهایی ندارد.
فقط تأکید بیش از اندازه در باره سلامت و اصرار بر غیر تبلیغاتی بودن حرف‌ها نیست که در این سخنرانی غیرعادی است، احمدی‌نژاد در این مصاحبه می‌خواهد نشان دهد که احمدی‌نژاد دیگری است و من کاملاً موافقم که او احمدی‌نژاد جدیدی است. او خود را "نماد تغییر" می‌خواند و از حقوق شهروندی حرف می‌زند، و از "مخالفت با برخورد پلیسی با متن مردم و به ویژه مخالفت با پلیسی کردن حوزه فرهنگ و فضای فرهنگی و اجتماعی". احمدی‌نژاد شعارهای دیگران را تکرار می‌کند و فراموش می‌کند که محور اصلی کمپین تبلیغاتیش چه بود. او در دوره انتخابات تا توانست فضا را رادیکال کرد و بر شعار "مبارزه با فساد" تأکید کرد، تا جاییکه حتی در راهپیمایی پیروزیش دو روز پس از انتخابات، هوادارانش هنوز شعار "غارتگر بیت المال اعدام باید گردد" سر می‌دادند، هوادارانی که باور کرده بودند که رقیب اصلی وی هاشمی است. باید گفت که اثری از احمدی‌نژاد انتخابات در این سخنرانی به چشم نمی‌خورد.
درست است که فرد پیروز در فردای هر انتخاباتی سعی می‌کند تا خود را منتخب همه بداند و نشان دهد که حساسیت‌های طیف وسیع‌تری از مردم را درک می‌کند و در نظر می‌گیرد، اما در کجای دنیا سراغ دارید که پیروز انتخابات در سخنرانی پیروزی‌اش از شعار اصلی‌اش که او را به پیروزی رسانده، حرفی نزند و به جای آن حرف‌های جبهه‌ی مقابل را تکرار کند. احمدی‌نژاد همراه با احساس پیروزی، احمدی‌نژاد میدان ولی‌عصر بود و گفتمان "خس و خاشاک". احمدی‌نژاد سخنرانی تلویزیونی، معترف است که شعار‌های پیروز، شعارهای دیگری بوده است. احمدی‌نژاد سخنرانی تلویزیونی شکست خورده است و نمی‌تواند آن را کتمان کند. او به پیروزی خود باور ندارد. او احمدی‌نژاد پس از راهپیمایی میلیونی است. او در تلاش است تا خود را نه فقط مطلوب که قانونی و مشروع نشان دهد.
او از حقوق شهروندی می‌گوید، اما چند ساعت قبل یا چند ساعت بعد از سخنرانی‌اش یکی دیگر از وکلای کانون مدافعین حقوق بشر دستگیر شده است و یا می‌شود. او از همدلی و همراهی می‌گوید و فراموش می‌کند که طرفداران دوآتشه‌اش در مجلس حتی اجازه قرائت گزارش "حمله لباس شخصی‌ها به کوی دانشگاه" را به دوستان اصول‌گرایش ندادند. او می‌گوید به جوانان باید اعتماد کرد و از "تغییر در ساختار دولت متناسب با شرایط جدید" می‌گوید و من بیاد می‌آورم که دو روز بعد از این سخنرانی ۱۸ تیر است و بار دیگر "شرایط جدید" خود را به همه ما نشان می‌دهد.
نمی‌دانم آدمهای جدیدی که احمدی‌نژاد از آنها حرف می‌زند، که قرار است با وی همکاری کنند، چه کسانی هستند و آن‌ها که می‌گوید از دولت جدا خواهند شد، چه کسانی. اما فکر می‌کنم که جهت تغییراتش به سمت داخل سنتی‌تر و محافظه‌کارتر نظام باشد. او که در دوره اول خود بسیاری از کادرهای درجه دو و درجه سه نظام را ارتقا داده و به مقامی رسانده است، اینبار به سمت و سویی دیگر خواهد رفت. همدلی و همراهی‌ای که او می‌گوید، حرکت به سمت میانه طیف‌های سیاسی (و در حقیقت استمداد او از میانه‌روها) است. او که موازنه قوا را در پایین بهم خورده می‌بیند، باید در بالا بیشتر معامله کند و به رقبای سیاسی دیروزش در جناح راست، امتیاز بدهد. او که چهار سال پیش پیروزی خود را مدیون کسی نمی‌دانست و خود و اطرافیانش را بالاتر از دیگران می‌دید، امروز باید بیش از پیش خود را ذیل رهبری و مناسبات معمول نظام تعریف کند. بر خلاف کابینه نهم، آدم‌های کابینه جدید وی، معروف‌تر و سابقه‌دارتر خواهند بود. این تغییر احتمالی که احمدی‌نژاد در سیاست‌ها و آدم‌هایش اعمال خواهد کرد، مشکلی را از او حل نمی‌کند. اتحاد جدید در بالا با برخی رقبا از محبوبیت واقعی‌اش در پایین (در بین کسانی که واقعاً به وی رأی داده‌اند) می‌کاهد و مخالفین واقعی (مردم در خیابان) را نیز جذب نخواهد کرد و در حقیقت مشکل (مشروعیت) وی را دو چندان خواهد کرد.

دوشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

در حاشیه انتشار گزارش تفصیلی کمیته صیانت از آرای میر حسین موسوی

گزارش تفصیلی کمیته صیانت از آرای میر حسین موسوی منتشر شد (قسمت‌های ۱، ۲، ۳ در سایت قلم). این گزارش همانگونه که از نامش برمی آید، تفصیلی است و موارد زیادی را دربرمی‌گیرد. اما به نظر من به مواردی کم پرداخته شده است و بر برخی موارد تأکید زیادی شده است. در مجموع در این گزارش "وحدت رویه" وجود ندارد. اگر چه موارد مطرح شده "تخلف قبل از آغاز رأی‌گیری" همگی واقعی هستند و می‌توانند در انتخابات اثری تعیین کننده گذاشته باشند و بسیاری از آنان مصداق عمل مجرمانه‌اند که در دادگاه باید رسیدگی شوند، اما این موارد از نظر عموم سهل و ممتنع هستند. به عنوان مثال پرداخت هشتاد هزار تومان سهام عدالت در روزهای نزدیک به انتخابات، می‌تواند مصداق خرید رأی باشد، مجرمانه باشد، و یا عوامفریبانه ارزیابی شود. ولی وقتی از جانب موسوی گفته شود، در ذهن عموم به معنی به رسمیت شناختن رأی احمدی‌نژاد است. این بدان معنی است که گزارش تلویحاً می‌پذیرد که روستاییان و یا افراد تحت پوشش کمیته امداد یا سازمان بهزیستی به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند. این‌گونه بخش‌ها در این گزارش هر چند هم واقعی و تأثیرگذار باشند، کارا نیستند.

سلامت انتخابات به تأیید شورای نگهبان رسیده است، هدف گزارش هم ارائه لایحه حقوقی در دادگاه نیست، هدف صحبت با افکار عمومی است، یعنی دقیقاً همان بخشی که سلامت انتخابات را زیر سؤال برده است. از این زاویه گزارش "کارا" نیست. مخاطب گزارش مردم نیستند. به عنوان مثال گزارش می‌گوید که دو برابر همیشه "مُهر انتخابات" تولید و توزیع شده است، اما توضیح نمی‌دهد که این عمل چگونه در انتخابات تأثیر می‌گذارد. برای آشنایان به روند انتخابات در ایران شاید مشخص باشد که چرا مهرهای اضافی تولید شده و چگونه از آنها استفاده شده است، اما خواننده معمولی از آن سردر نمی آورد. در واقع گزارش باید بگوید که بین ۲۰ تا ۳۰ میلیون تعرفه اضافی چاپ شده و ۵۰ هزار مهر اضافی ضرب شده چگونه رأی‌گیری را مخدوش کرده است. درست است که گزارش می‌خواهد، حرف غیر مستند نزند و حکمی را که نمی‌تواند اثبات کند، بیان نکند، اما گزارش باید در غالب طرح سؤال به این شبهات بپردازد تا همگان بفهمند که مهر اضافی برای چه نوع تقلبی لازم است و تعرفه اضافی چگونه فضایی را برای تقلب مهیا می‌کند.

نکته مهم آنست که ما همگی از تخلفات قبل از آغاز رأی‌گیری مطلع بودیم و باز هم در این رأی‌گیری شرکت کردیم. قصدم کم اهمیت وانمود کردن این تخلفات نیست، آنچه می‌گویم آنست که تأکید روی مواردی هم‌چون دروغ‌های آماری یا تهمت‌های احمدی‌نژاد به دیگران در جریان مناظره‌ها، گرچه در زمان خود بسیار مهم بوده‌اند، در وضعیت فعلی فقط آب را بیشتر گل‌آلود می‌کند و اجازه نمی‌دهد تا تخلفات زمان انتخابات برجسته شوند. برای من مانند بسیاری دیگر افراد، یک مقاله آکادمیک مانند آنچه W.R.Mebane استاد دانشگاه میشیگان نوشته است، بیش از ده‌ها سوگند این یا آن فرد قابل اعتماد است. اما آیا می‌توان برای مردم از لزوم توزیع یکنواخت دو رقم سمت راست گفت (این نوشته واشنیگتن پست بر این مبناست) و یا از قانون بنفورد برای رقم دوم سمت چپ صحبت کرد (که مقاله مبین و چند مقاله دیگر بر این اساس نوشته شده است). البته می‌توان، اما نباید توقع داشت که این صحبت‌ها در میزان اعتماد مردم به نتایج تأثیری بگذارد. وقتی تقلب آنقدر با شلختگی و نابلدی انجام شده که در همان چند ساعت اول ده‌ها نفر به حقیقی بودن آن شک می‌کنند و در مورد آن می‌نویسند، تا جایی‌که حتی به ذهن آدم‌ها خطور می‌کند که به گونه‌ای تقلب شده است تا همه بفهمند که دیگر حکومت ادعا نمی‌کند که "میزان رأی ملت است" و حکومت می‌خواسته پیغام صریحی برای دیگر جناح‌ها بفرستد، وقتی می‌توان حوزه‌های بخش رودبست بابلسر را نشان داد که در تمامی این حوزه‌ها یا ۶۵ نفر رأی داده‌اند و یا ۲۱۱ نفر، صحبت از علم آمار و قانون بنفورد "غیر لازم" و صحبت‌هایی شبیه استفاده از هواپیمای اختصاصی دولت در جریان تبلیغات "خنده دار" است.

خوشبختانه گزارش در انتها به پاره‌ای از شواهد آماری هم می‌پردازد که من هم در اینجا آن موارد را که در گزارش آمده است، خلاصه می‌کنم:

۱. وجود مغایرت در آمار ارائه شده استانهای مختلف به تفکیک شهرستان و صندوق: جمع ستونهای نتایج در آمار ارائه شده به تفکیک شهرستان و به تفکیک صندوق‌ها با هم مطابقت ندارند. این عدم مطابقت در ۲۴ استان از یک رأی اختلاف تا ۲۹ هزار تفاوت وجود دارد. واضح است که این عدم تطبیق تعداد اختلاف مهم نیست، که صرف وجود اختلاف نشانه غیرقابل اعتماد بودن اعداد است.

۲. مشارکت در دو استان،۶۰ شهرستان‌ و ۱۹۲ بخش‌ بیش از صد در صد بوده است.

۳. در صندوق‌هایی توزیع رأی کاملاً عجیب است برای مثال در ۳۰۷ صندوق آرای احمدی‌نژاد بیش از ۹۹ درصد و در ۲۲۳۳ صندوق رأی وی بالای ۹۵ درصد است.

۴. صندوق‌های حاوی آرای کل مضرب صد: بعنوان مثال در ۴۹ درصد صندوق‌ها در توابع کوهدشت لرستان، در ۲۹ درصد صندوق‌ها در شهر کوهدشت لرستان، در ۲۹ درصد صندوق‌ها در بخش بزمان ایرانشهر، در ۲۹ درصد صندوق‌ها دربخش نرماشیر بم، در ۲۳ درصد صندوق‌ها در شهرستان سلسله لرستان و… تعداد افراد رأی‌دهنده مضربی از صد ( اعدادی مانند ۶۰۰، ۴۰۰ و ۷۰۰) بوده است.

۵. مقایسه آمارهای صندوق‌های ثابت و سیار: به عنوان مثال در شهرستان قائنات از استان خراسان جنوبی رأی احمدی‌نژاد در صندوق‌های سیار بین ۸۰ تا ۹۰ درصد و در صندوق‌های ثابت بین ۴۰ تا ۵۰ درصد است. مشارکت در این شهرستان ۱۰۱ درصد اعلام شده است.

۶. در شهرستان دلفان لرستان، حداقل ۱۹ صندوق دیده می‌شود که میزان رأی آقای احمدی‌نژاد در آنها بین ۷۸ تا ۱۰۰ درصد است. این صندوق‌ها حتی یک رأی باطله ندارند. در اکثر این صندوق‌ها رأی آقایان کروبی و رضایی که لر هستند صفر یا یک است. برخی صندوق‌ها هست که نه رأی باطله‌ای هست و نه هیچ یک از نامزدهای دیگر حتی یک رأی آورده‌اند بلکه صد درصد آراء آنها متعلق به آقای احمدی‌نژاد بوده است. در این شهرستان میزان مشارکت صد درصد بوده است.

۷. یکی از مصادیق این شواهد را می‌توان در نتایج انتخابات شهرستان عنبرآباد استان کرمان مشاهده نمود. در شهرستان مذکور میزان آرای اخذ شده معادل ۱۱۰ درصد واجدین شرایط است و براساس آمار اعلام شده از سوی وزارت کشور ۹۵ درصد آراء به آقای احمدی‌نژاد تعلق داشته است. جالب توجه آنکه تعجیل و ذوق‌زدگی مسئولان ستاد انتخابات وزارت کشور باعث شده تا نکات قابل تأملی را در خصوص آرای این شهرستان در سایت این وزارتخانه در معرض دید هموطنان قرار دهند. از جمله آنکه: در برخی از صندوق‌ها تمامی آراء به آقای احمدی‌نژاد تعلق دارد و سه کاندیدای دیگر دارای هیچ رأیی نیستند. مثلاً در صندوق شماره ۱۳ بخش جبالبارز جنوبی تمامی ۳۰۷ رأی، در صندوق شماره ۱۴ تمامی ۷۰۰ رأی، در صندوق شماره ۱۶ تمامی ۳۳۵ رأی و در صندوق شماره ۱۸ تمامی ۶۰۰ رأی و در صندوق شماره ۲۱ تمامی ۱۰۰۰ رأی به آقای احمدی‌نژاد تعلق دارد. در برخی از صندوق‌های این شهرستان، مجموع آرای سه نامزد دیگر تک رقمی است. مثلاً در صندوق شماره ۱۳، ۱۶، ۲۰ و ۳۰ بخش مرکزی از کل آرای ریخته شده به صندوق، سه نامزد دیگر مجموعاً ۷ رأی کسب کرده‌اند. وضعیت مشابهی در صندوقهای شماره ۳، ۴، ۷، ۱۱، ۱۹، ۲۲، ۲۴ و ۲۵ بخش جبالبارز جنوبی و صندوق شماره ۳ بخش اسماعیلی مشاهده می‌شود.
مطالب مرتبط در این وبلاگ: